بیتابیتا، تا این لحظه: 16 سال و 4 ماه سن داره

یکی یدونه دخمل خونه

رفتن به مهمونی

1390/10/9 4:17
نویسنده : میثم ومینا
410 بازدید
اشتراک گذاری

                   

                          سلام ما دوباره اومدیم......و خیلی هم خوش اومدیم

میدونم الان پیش خودتون میگین اینا هم که همش میان یه مطلبی مینویسن بعد میرن دوباره بعد از یه مدت پیداشون میشه ومیگن ما دوباره اومدیم.راستش رو بخواین همش تقصیر دخملمونه .. حتما پیش خودتون میگین اون بیچاره چرا؟خوب راست میگم دیگه اگه این خوشگل خانم یه کمی شلوغی کنهویه کمی هم ریخت و پاش کنهمنم برای نوشتن مطلب پیدا میکنم. والان هم که اومدم مطلب پیدا کردم و اونم ادا اطوارهای جدید خوشگل خانومه.........مثلا

خانم میره سراغ کشوی کمدش و هر چی که اسباب بازی داره میریزه زمینو من بیچاره هم باید تند تند خونه رو تمیز کنموبعد دوباره ریخت و پاش .........

فرش خونمون رو  اگه ببینین به چه روزی افتاده, همه جاش لک داره از بس که این دختره نوک شیشه شیرش رو می چسبونه به فرش تا بریزه .به خیال خودش داره به فرش شیر میده

یا اینکه یه بار که تو اشپز خونه بودم وقتی اومدم تو اتاق دیدم خودش رفته نشسته روی دسته مبلوای خدا میدونه چه حالی پیدا کردم راحت بگم سکته کردم

و یا اینکه موقع حرف زدن(البته به زبون خودش ) همچین دستش رو ,رو هوا می چرخونه که انگار داره سخنرانی میکنه.چند وقت پیش هم خونه مادر بزرگ باباش بودیم که دوباره شروع به حرف زدن کرد و ما هم کلی خندیدیموهم ازش فیلم برداری کردم .ای کاش میشد فیلم هاش رو تو وبلاگ گذاشت.

این بود شلوغ کاری دخترم ولی راستش رو بخواین دخملم خیلی ساکته ,همه به من میگن خوش به حالت که دخترت ساکته ولی من دوست دارم شلوغ باشه و خونم رو تو شیشه کنه ..... ولی حیف که اینجور نیست.

راستی امروز بعد از شام رفتیم خونه همکار باباش ,جاتون خالی خیلی هم خوش گذشت بیتا هم کلی با عرفان دوچرخه بازی کرد و عرفان هم همش دختر ناز منو اذیت میکرد  که بالاخره هم وقتی نوبت دوچرخه سواری بیتا  شد از دوچرخه افتاد زمین و شروع به گریه کردEmoticonالبته اروم افتاد و خیلی زود هم گریش بند اومد خلاصه منم که میخواستم ازشون عکس بندازم (برای وبلاگ)شیطونا یه دقیقه ننشستن تا من یه دونه عکس ازشون بندازم.

                                 این عکس عرفان جونه

موقعی هم که میخواستیم برگردیم اونا با ماشین خودشون ما رو رسوندنو بعد هم که رسیدیم خون بیتا جون کمی روی بالشها شلوغ کاری کردتا بالاخره همون جا رو زمین خوابش برد                                                       

خوب دیگه برا امروز کافیه تا روز دیگه بابای                            

 

 

پسندها (0)
شما اولین مشوق باشید!

نظرات (1)

خاله جون بیتا
10 دی 90 2:23
الهی خالش به قربونش بره که از دوچرخه افتاده بمیرم براش خیلی ناراحن شدم فداش بشم
مامان بیتا خوب مواظب دخمل نازمون باش دیگه
پس عکس جدید نمی خوای بزاری

مرسی خالش چشم عکس جدید هم میزام